تبليغاتX
حنجره

حنجره

ای میل زدم به دانشگاه که از اوضاع و احوال نمره هام با خبر بشم. پس از یک دوره فعل و انفعالات جواب داده و نوشته که دیستینکشن گرفتی. خواستم جواب بدم که دمت گرم. روزمو ساختی. معادل انگلیسی اش به ذهنم نرسید. یو مید مای دی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 13:58  توسط حسین  | 

۱- پروژه ام بین دانشگاه و کارخونه ای نزدیک استفورد. اون قسمتی که من هستم و اوقات می گذرونم و کار می کنم تقریبن قلبِ کارخونه س. یعنی اینکه آدمای زیادی میان و میرن و بحث و جر می کنن، عمومن راجع به مسائل کاری و دست آخر تصمیم گیری می کنن. همین چند روز پیش، یکیشون یکی از ای -میل هاش با مدیر کارخونه رو نشون میداد که پر بود از کل کل و حتی تمسخر یا به قول خودش آرگیو سر  طراحی یک قطعه. اما جالب برای من عادی بودن بحث کردن و نظر دادنِ. تو همه این مدت حتی یک بار هم ندیدم که کسی پشت سر، از دیگری بدی بگه یا به خاطر بحث و جدل ، رابطه دوستیشون به هم بخوره یا کدورتی پیش بیاد.  

۲- تعداد ایرانیان لیورپول کمه. نسبت به لندن و منچستر خیلی کمه. همین تعداد کم هم دو دسته هستن به دلیل اختلافِ نظر! خب من به خاطر باورهای دینی به گروهی که مذهبی تر بود نزدیک شدم. برای بیشتر مناسبتهای مذهبی، ما، یعنی دانشجوها، مراسم برگزار می کنیم. یکی دو ماهی هست که من مسئول شدم برای برگزاری مراسم و از ابتدا قصد کردم برای هر مراسمی از همه اعضا نظر خواهی کنم تا هم از عقل همه استفاده بشه، هم اینکه من خودرایی نکرده باشم.  طبعن وقتی از جمعی نظر خواهی میشه و دستِ آخر به نظر اکثریت عمل میشه، عده ای هستن که نظرشون اِعمال نشده (واضحه دیگه!).  ندیده گرفتن نظر اقلیت و اجرا نکردن رایِ شون همان و گنده شدن کله ها همان. تا اینجا که امروز به خاطر یه بحث ساده سه نفرمون گفتن این بار آخریه که ما نظر میدیم و بحث می کنیم!! نه همین جوریا! با دلخوری!

من شیفته فرهنگ و رفتار مردم اینجا نشدم. اما نمی تونم بفهمم که چرا تو سر ما رفته که غربیا "سردن" و ماییم که گرمیم و با هم خوبیم. ما که حتی تحصیل کرده هامون هم از یه کار گروهی معمولی عاجزن!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 5:58  توسط حسین  | 

نوستالژی

-دست بده!

- یه بچه انقدی ندیدی؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 14:15  توسط حسین  | 

قطار "کرو" به "لندن" کنسل شد بدون کمترین عذر خواهی و توضیحی. کسی به پسر ملکه فحش نمی داد!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 1:37  توسط حسین  | 

من اگه خدا بودم بعضی وختا چارزانو می شستم تا بنده هام سرشونو به جای مهر بزارن رو پام و گریه کنن. در همون حالت هم هی دست می کشیدم سر بنده ام تا دلش آروم بشه. ای بابا! آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 3:3  توسط حسین  |